گلستان ادبیات

خرید بک لینک

امکانات وب

 یاد دارم در غروبی سرد سرد،می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد: "کهنه قالی می خرم،دست دوم، جنس عالی می خرم،کوزه و ظرف سفالی می خرم،گر نداری، شیشه خالی می خرم"، اشک در چشمان بابا حلقه بست،عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!! سوختم، دیدم که بابا پیر بودبدتر از او، خواهرم دلگیر بود بوی نان تازه هوش اش برده بوداتفاقا مادرم هم، روزه بود صورت اش دیدم که لک برداشتهدست خوش رنگ اش، ترک برداشته باز هم بانگ درشت پیرمردپرده اندیشه ام را پاره کرد...، "دوره گردم، کهنه قالی می خرم،دست دوم، جنس عالی می خرم،کوزه و ظرف سفالی می خرم،گر نداری، شیشه خالی می خرمخواهرم بی روسری بیرون دوید،گفت: "آقا، سفره خالی می خرید؟!!... #قيصر_امين_پور + نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۹۵ ساعت 17:32 توسط علی عبادالهی  |  گلستان ادبیات...

ما را در سایت گلستان ادبیات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 16:27

صفحه بندی